تبلیغات
وبلاگicon

**

✪Teddy✪ - دیروووز
Be who you want to be, not what others want to see!...!!

دیروووز

شنبه 31 خرداد 1393 01:00 قبل از ظهر

ωяιтɛя♥ teddy♥
ρσƨтɛ∂ σи♥: خاطره ،
9
ســلام

دیشب قرار بود با عسل و پانیذ بریم سینما ولی برنامه به هم خورد

به خاطر همین پانیذ از عصر اومد پیشم و ساعت 8 رفتیم زمین تنیس

اونجا کلی چرخیدیم و یه کم بازی کردیم. بعد رفتیم رستوران و اونجا 

روبه روی میز ما یه تلویزیون سامسونگ بود. با گوشی پدرم میشه

تلویزیون رو کنترل کرد. تلویزیون رو چند بار روشن و خاموش کردیم و

دو نفر که از کسایی بودن که همونجا کار میکردن با تعجب به تلویزیون

نگاه میکردن. یه سری هم صدای تلویزیون رو تا ته زیاد کردیم و کلی
シンプル のデコメ絵文字
خندیدیم. بعد از اون به سر منو پانیذ زد که یه کم دیوونه بازی کنیم.

واسه ی همین توی خیابون همینطور که رد میشدیم توی مغازه ها

و رستوران ها رو نگاه میکردیم که کی تلویزیون داره. جلوی در یه پاساژ

پیاده شدیم و همه ی پاساژ رو گشتیم ولی حتی یه دونه تلویزیون هم

گیر نیوردیم. توی خیابونم هر جا که نگاه میکردیم هیچ تلویزیونی نبود
シンプル のデコメ絵文字
اگه هم بود ال جی بودن. کلا انگار هنوز تلویزیون اختراع نشده بود :|

دو جای دیگه هم پیاده شدیم ولی چون از تلویزیون دور بودیم نتونستیم

کاری کنیم و صاحب مغازه با تعجب نگامون میکرد :))) 

آخر سر قبل از رفتن به خونه خواستیم بستنی بخوریم و اونجا یه

تلویزیون سامسونگ بود که همه با هیجان داشتن فوتبال نگاه میکردن!!

منم تلویزیون رو خاموش کردم و همه تعجب کردن. پانیذ از مغازه پرید بیرون
シンプル のデコメ絵文字
و جلوی بستنی فروشی ایستاده بود و می خندید. یه دفعه دیدم یه مرده

داره میدوه سمت پانیذ. فکر کردم الان میخواد بهمون گیر بده. 

بعد راهشو عوض کرد و رفت پیش چند نفر دیگه. فهمیدم کاری با ما نداشته

:))

پانیذ رو که خونه رسوندیم از ماشین پیاده شدیم و همه ی زنگای ساختمون

بقلیشونو زدیم و در رفتیم :))))))))))))

خیلی خوش گذشت. من عاشق این دیوونه بازیام

ببخشید خیلی این مطلب طولانی شد و مطمئنم خیلیا نمیخونن

ولی خب لازم بود بنویسم دیگه :)


فراموش نشـــه!



cσммɛитƨ : no comment!
ℓαƨт cнαиɢɛƨ: شنبه 31 خرداد 1393 01:18 قبل از ظهر